اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
781
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
اول خود به عجز مقر آمد . و اين لفظى است مبتذل ميان ائمهء دين كل ما لا نهاية له فنهايته فى بدايته . معنى لا احصى ثناء عليك اين باشد ، و اين را مثال است اندر شريعت و آن آنست كه خداى تعالى ما را امر كرد به صلوات گفتن بر محمد صلى الله عليه و سلم . و ما اندر صلوات همىگوييم اللهم صل على محمد و على آل محمد ، به خداى عز و جلّ همى حوالت كنيم صلوات را ، و از خود همىنگوييم . اين حوالت كردن ما اقرار است به عجز . يعنى كه ما از گزاردن حق وى عاجزايم تو خود از ما نيابت دار و حق بگزار . پس چون ما عاجز باشيم از گزاردن حق بندهء وى ، حق خداوند وى كى توانيم به جاى آوردن ؟ ! لا احصى ، از اينجا گفت ، آنگاه گفت : انت كما اثنيت على نفسك ، عجز از خويشتن عرضه كرد و وصف وى را هم به وى حوالت كرد . يعنى كه تو بىنهايتى و من ذو نهايتام . متناهى با عبارت نامتناهى چگونه وصف كند ؟ ! نامتناهى را صفات نامتناهى [ بايد ] كه وصف متناهى به نهايت رسد و وصف نامتناهى به نهايت [ نيايد ] ؛ [ 212 ب ] و چون تو متناهى نهاى و صفات ترا نهايت نيست ، نامتناهى وصف كند نامتناهى را اولاتر باشد . و اين رمزى است كه همه واصفان حق تعالى معبراند و حاكىاند و به حقيقت واصف نهاند . گفتهء وى را همى عبارت كنند و وصف [ او را مر ] خود را همى حكايت كنند . اينك معنى « عرفنا نفسه بنفسه » . فاما فصل دلالت كه گفت : « و دلنا على نفسه بنفسه » ، دليل بر اين هم وى بوده است ؛ از بهر آن گفت كه اگر وصف كردن تنها بس بودى وجود معرفت را هم چندانكه خود را پيش دوستان وصف كرد پيش دشمنان نيز هم وصف كرد ، و اگر پيش دشمنان وصف نكردى الزام حجت نبودى . دشمن گفتى كه مرا از آنجا كه منم به تو راه نبود و تو خود را بر من پديد نكردى كه من كىام ؛ تا به وصف كردن تو خود را من ترا بشناختمى . پس چون حجت بر ايشان لازم است ، و ايشان را هيچ عذر نيست ، دليل بر اين قول خداى عز و جلّ : قالُوا أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا بَلى . درست شد كه وصف به دشمن و به دوست رسيده است . دوست راه يافت و دشمن نيافت ، و